![]() |
![]() |
|
| ترنس سکشوال : اختلال هویت جنسیتی |
|
(یه خبر تلخ و خیلی جانسوز در مورد غزل بانو تو وبلاگش خوندم که امیدوارم هیچ موقع صحت نداشته باشه و حتی جرات نمی کنم به زبون بیارم. فقط خدا خدا می کنم که صحت نداشته باشه)
نمی دونم حرفامو با چی شروع کنم. خدا دلگیرم از دستت. اما اینبار خیلی. خیلی. خدا سرنوشت ما ها چرا اینجوریه؟ چرا؟ خدا حکمتت یه طرف! اما عدالت مطلقت کجاست؟ این عدالته که این همه عذاب بکشیم؟ خدایا من تنها دردو دلامو با تو می کنم. خسته ام. خسته تر از همیشه. یه عمر با غم زندگی کردن خیلی سخته ولی حداقل یه نقطه امید و روشنی هم نیست که به شوق و به امید اون روشنی تحمل کنم. روز به روز و رفته رفته شرایط روحیم بد تر میشه. همه میگن چرا این همه غمگینی و افسرده ای!!!!!! چرا؟ مگه من خوشم میاد که اینجور باشم و خودمو عذاب بدم؟ بخدا عذاب میکشم از زندگی. از این مدل زندگی. خسته شدم از همه چیز. از همه آدم ها. دوس دارم همیشه با خودم باشم و تو عالم تنهایی خودم باش.نفرت دارم از همه دختر ها و پسر ها. از همه. از همه آدمها. آدم هایی که تو زندگیشون میگن و می خندن. حسادت نمی کنم ولی نمی تونم این خندهاشونو هم تحمل کنم. تو زندگیم نه تونستم به عنوان یه پسر مورد پذیرش قرار بگیرم نه به عنوان یه دختر. همیشه مایه تحقیر و سر به زیری خانواده بودم. تو کل زندگی از همه عشق هایی که داشتم چیزی جز شکست نتونستم تجربه کنم. الان درسم تموم شده و خیر سرم شدم لسانس حقوق. اما چه فایده! ای کاش این همه سال نمی رفتم سراغش و این همه از وقتم هدر نمی کردم. خدایا من تو این جامعه پذیرفتنی نیستم؟ چرا من نباید باشم؟ من چیم کمتر از این همه آدمه؟ چرا باید این همه مشکلات و بدبختی هارو رو دوش من میزاشتی؟ با کدوم قدرت تاب و تحمل؟ اسارت تا کی؟ محکوم به حبس ابد! محکومی که آزادی همیشه گیش تو وجودشه! کارم شده گریه و این سوالارو تو ذهنم از خدا پرسین. چرا چرا چرا.......................... منزوی بودن خیلی سخته ولی خوب کسی که تنهایی بخواد بهترین راه فرار از اطرافیانشه. ای کاش درکم می کردن. ای کاش منو باورم می داشتن. ای کاش همه می تونستم این قدرت درک و تصور رو داشته باشن که خودشونو بزارن جای من. برای یه لحظه. حتی برای یه ثانیه. دنیایی که جلو چشاشون می اومد یه دنیای بزرگ و بیکران اما تاریک و تیره بدون راهنمایی. بدون هدفی. بدون اشتیاقی واسه آینده. سر در گم در دو راهی های رنگارنگ........ یه دنیایی رو می دیدن که فراری هستن از زمین و زمان. ...... نایی ندارم واسه نوشتن. پر و بالم شکسته. مرگ با زندگی واسم فرق نداره. حتی شاید بگم که دوس دارم زودتر بمیرم و از این دنیا پر بکشم برم به پیش بابای نازنینم که هنوز هم حسرت بغل کردنش و ابراز احساسات کردنم تو دلم مونده. بابای مهربونی که قدرتو هیچ وقت ندونستم و هیچ وقت جرات اینو نداشتم که از مشکلم واست بگم. بابایی کمکم کن و به دادم برس. همیشه می گفتی که با خدا ارتباط برقرار کن خدا مشکلات آدمو حل می کنه..... ولی بابایی این همه به درگاه خدا عاجزانه التماس میکنم که کمکم کنه و آرومم کنه. اما حال و روزم تغییری نمی کنه. بابا جون جای خالیت بدجوری عذابم میده. می دونم اگه بودی تو بغلت و با نوازش دست های مهربونت آروم می شدم. اما خدا بابای منو هم زیاد دید. بابای مهربونمو هم از دستم گرفت
پروردگارا راضی هستم به رضای تو
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 آذر1388ساعت 2:7 توسط ROZI |
|
|
سلام.یه خبر شاید خوشایند واسه ترنس سکشوال ها
کانال فارسی 1 مسیر hotbırd یه سریالی پخش می کنه که در مورد یه ترنس ام تو اف که تغیر جنسیت داده و معلم یه مدرسه تو رم هست. فکر کنم پدر و مادر ها با دیدن این فیلم کمی از واقعییت هویت جنسی آگاهی شون بیشتر بشه و بچه های تی اس شونو بپذیرن.
پیشنهاد میکنم سریال های این کانال رو ببینین. مخصوصا واسه خانوما. خیلی جالب وقشنگن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 آذر1388ساعت 0:14 توسط ROZI |
|
|
nerdesın allahım. benım sozlerıma bır bakarmısan? dınle bır kere daha? bılıom çok ıtıraz etmışem sana.ama allahım benım sendan başka bır kesım mı var
alllahım yoruldum bu yaşamadan. şuyle hayatdan. bakışlardan. laflardan..... ınankı yoruldum. ne kadar baklamam lazım? ne kadar? omur boyuca mı? ne kadar? sen soyle. damlı ağlıyacam mı?damlı mı? allahım yoruldum gerçektdan. gozlerımın yaşını goruyorsun. benım suçum mı varmıdı?keşkı bılseydım suiluyam. ozaman kendımı kandırıdım kı suçluyam ve suçumun cızasını verıyom. rahat olurdum ya. rahat.ama bılıyom ve bılıyorsan kı suçum yok. ama nedan benı şoyle yaratdın bılmıom? bılmıom bılemem.sen bılırsın.sen benım ıstedığım sendan nedır? bılıom kı bıloyrsan. yanlız bır sakın yaşam. bır yaşam kı başkaları bana dokunmasınlar. bır şeyı anlamadan soylemasınler. valllahı yoruldum کجایی خدای من؟ که به حرف های توجه کنی؟ یه بار دیگه گوش کنی. می دونم تا حالا خیلی به تو شکوه کردم. اما خدایا جز تو کسی دارم من؟ خدایا خسته شدم از این زندگی. از اینجوری زندگی کردن. از نگاه ها. از حرف ها. باور کن که خسته شدم. چقدر باید منتظر بمونم؟ چقدر؟ به اندازه عمرم؟ چقدر؟ تو بگو. همیشه باید گریه کنم؟ همیشه؟ خدایا واقعا خسته شدم دیگه. اشک چشامو می بینی. من گناهی داشتم؟ کاشکی می دونستم گناه کارم. اون موقع خودمو قانع می کردم که گناهکارم و تاوان گناهم رو دارم پس می دم. آروم می شدم اون موقع. اما می دونم و می دونی که گناهی ندارم. اما چرا اینجوری خلقم کردی نمی دونم. می دونم که نمی تونم بدونم. تو می دونی. تو من از تو چی می خوام؟ می دونم که می دونی. فقط یه زندگیه آروم. یه زندگی که بقیه بهم نپیچن. قبل از دونستن یه چیز اظهار نظر نکنن. بخدا خسته شدم دیگه |
|
+ نوشته شده در
جمعه 22 آبان1388ساعت 3:47 توسط ROZI |
|
|
بیا , تا پیدا شم , تو باش , تا من باشم , هنوز , می شینم به هوای دیدن تو تو با , این دل کندن کجا , رفتی بی من , بدون نزدیکم به شب رسیدن تو بیا , که رها شم از این همه درد , که صدا شم از این شب سرد , که تموم بشه فاصله ها بیا , که من از تو خسته ترم , که من از من بی خبرم , به هوای خونه بیا تا پیدا شم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 15 آبان1388ساعت 0:5 توسط ROZI |
|
|
متاسفم از گفتن این خبر واقعا تلخ و غم انگیز متاسفانه امروز با خبر شدم برادر صمیمی ترین دوستم تو کل زندگیم (آوا جان) تو سن ۱۶ ساله گی فوت شده. آوای عزیزم وقتی این خبر رو بهم گفتی انگار کل دنیا دور سرم چرخید. باورم نمی شد.... خواهرم چاره ای نیست جز قبول این واقعیت تلخ. از خدا می خوام واسه تو و خانوادت صبری بزرگ بده که این مصیبت تلخ رو بتونین تحمل کنین. خیلی ناراحت شدم و کلی گریه کردم. تنها آرزویی که امروز از خدا می خواستم واسم بر آورده کنه این بود که امروز پیشت بودم. دلم بیشتر از تو به اون مامان واقعا رنج کشیده و مهربون و دلسوزت می سوزه. صمیمانه باهات ابراز همدردی می کنم و امیدوارم که آخرین غمتون باشه عزیزم از دست خدا خیلی دلگیرم. آخه خدا این چه حکمتیه که اینجور داغ یه جوون بدی به یه خانواده که با کلی مشکلات دیگه داره زندگی می کنه؟؟؟؟ آخه چرا باید اینجور می شد؟ چرا؟چرا؟
guneşe dokunmayın o benım sıcaklığım gecama dokunmayın gecaler derd ortakım yarıma dokunmayın yar benı8m tek varlığım canıma dokunmayın bu canım allahımın ak canıma dokunmayın bu canım allahımın ay aman aman aman geceler uyuyamam vay aman aman aman utanır ağlıyamam ay aman amam aman ellera alışamam vay aman aman aman ben on suz yaşıyamam |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 23:6 توسط ROZI |
|
|
happy pink day
روز دختر رو به همه دختر خانومای گل ایرانی و مخصوصا به دختر خانومای مهربون وخوش قلب ترنس سکشوال
از صمیم قلب تبریک می گم و واسه همتون داشتن یه زندگی آروم و شاد و موفق رو آرزو مندم. با آرزوی داشتن لحظات شیرین تو این روز قشنگ همیشه صورتی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 28 مهر1388ساعت 15:20 توسط ROZI |
|
|
رسيدم به مرز افسرده گي خيلي شديد. انگار همه درها به روم بسته شده. خيلي بي انگيزه و بي روحيه تر شدم. زندگي ديگه واسم معني نداره. هدف نداره. رسيدم به اون چيزي كه چند ساله دارم به خاطرش زندگي مي كنم و با مشكلات و موانع مي جنگم. هميشه به خودم اين هدف رو مد نظر قرار داده بودم كه روزي مشكلم رو خانوادم بدونن و دركم كنن. باورم كنن. قبولم كنن. الان يكي دو ماهي ميشه كه خانوادم قضيه رو مي دونن. خيلي هم منطقي برخورد كردن باهام. ولي وقتي كمي به دور از احساسات و رويا ها فكر مي كنم مي بينم كه چقدر آفرينش شوم و پليدي داشتيم. اينكه هر كسي كه به آدم ابراز علاقه مي كنه يك نيت بيشتر نداره! سكس. خدا مگه من آلت دست اين پسر هاي احمق و پست هستم؟ چرا بايد اينجوري باشه؟ چرا هر پسري كه مياد سراغم منو به خاطر سكس مي خواد؟ اونم فقط واسه يك بار كه به نيت شومش برسه و فرار كنه!!!!!!!! چند روز قبل رفته بودم تهران واسه مجوزم. وقت انيستيتو داشتم. چقدر پسر اومد سراغم. از اون راننده اتوبوس تا پير مرد 65 ساله و...... حتي مامور پليس!!!!!!!!!........
اما دريغ از يك مرد واقعي. دريغ از يك انسان همشون واسه سكس ابراز علاقه کردن. چرا مرد هاي امروزي (نامردهاي امروزي) اينجوري شدن؟ مگه همه چيز سكسه؟ زندگي يعني سكس؟ پس عشق و عاطفه و دوس داشتن چي؟ انسانيت چي؟ عقده اي كه تو دل پسر ها و مرد هاي امروزي درست شده و متاسفانه روز به روز هم بيشتر مي شه از اين همه محدوديت هايي كه ايجاد كردن. از اين بحث كه بگذريم وقتي مي شينم و فكر ميكنم مي بينم كه من عمل هم بكنم بشم كامل يه دختر!.... آخه كجاي من دختره؟ ظاهرم؟ بدنم؟ اندامم؟ صدام؟ اينكه نمي تونم مادر بشم؟ اينكه مثل زن هاي ديگه نمي تونم راحت و رلكس از رابطه جنسي لذت ببرم؟ اينكه كي مياد كه با اينجور آدم زندگي كنه؟ اينكه جامعه ما تي اس ها رو نمي پذيره؟ اينكه بعد عمل هر كسي از وضعيت قبليم اطلاع پيدا كنه هزار جور حرف پشت سرم ميزنه؟....... طرف ديگه قضيه اينه كه با اين شرايط فعلي هم به شدت مشكل دارم. ديگه نمي تونم اين وضعيت رو تحمل كنم. خسته شدم از بس زجر مي كشم اينجوري. از يه طرف هم مشكلات مالي كه واقعا نا اميدم كرده از زندگي. يه ايرادي که دارم خيلي خيلي ضعيف هستم. اصلا قدرت تاب و تحمل ندارم. با كوچيكترين مشكل و اتفاق و حتي يه كلمه حرف زود مي شكنم. درمونده مي شم. پناه مي برم به گريه و خود خوري. نمي دونم خوبه يا بد , ولي به قول داداشم خيلي ضعيف النفس هستم. مطلب آخري كه مي خوام بنويسم اينه كه از چند تا از دوستاي ... بنويسم که واقعا بقدری تنفر دارم ازشون که نمی خوام اسمشونو هم بنویسم.به خاطر همه بي عاطفه گي و نا مهربونيشون. اميدوارم كه مطالبمو بخونن تا يه ذره به خودشون فكر كنن: ------- ------- ------- --------
از آدمهای دو رو تنفر دارم
بدم میاد از هر چی آدم دهن بین
بدم میاد
متنفرم
متنفر
بازم مهم نيست. عادت كردم. اينا اولين نبودن و آخرين هم نخواهند بود. هيچ كس دل پاك و مهربون و حساس منو درك نكرده و نمي تونه بكنه. مغرور نيستم كه از خودم تعريف كنم ولي لياقت دوستي با من رو هر كسي نمي تونه داشته باشه جا داره اينجا از بقيه دوستاي نازنين و گلم نهايت تشكرو كنم كه هميشه يادم كردن و تو خوشي و غم هام شريكم بودن. ( |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 2:45 توسط ROZI |
|
|
امروز 28 مرداد , بيست و چهارمين تولد پاييزي منه. يه عمر آواره گي , درمونده گي , بدبختي , افسرده گي , اذيت ها , نا مهربوني ها , تهمت ها , مسخره كردن ها ....... زندگيم رنگ و بوي بهاري گرفته. انگار دارم خودم مي شم. انگار داره دنيا بهم لبخند محبت مي زنه. انگار دارم پرواز مي كنم. تو اوج آسمونهام. يه زندگي داشتم كه هر كسي از حال و روزم خبر دار مي شد بهم اشك ماتم مي ريخت. به موقعيت خودم و خانواده اي كه زندگي مي كردم گريه ش مي گرفت. خداي من چه شب هايي كه تا صبح يك سر گريه مي كردم كه خدا چرا سرنوشت من باید اينجوري مي شد. يك زندگي داشتم كه فكر عمل رو به طور كل از سرم انداخته بودم. تنها دلخوشي هام اين بود كه تو خلوت خودم يه دختر باشم و خودم رو به همون دلخوشي هاي كوچيكي كه داشتم دلخوش كنم. آرايش , موهاي كمي بلند , چند تا تار مو از ابروهام ور داشتن , پوشيدن لباساي دخترونه ........ يعني يك ذره اي به اين اميد نداشتم كه روزي من بتونم خودم بشم , (رزي) , همش دغدغه هاي خانوادم و اطرافيان شب و روز جلو چشام مثل يه كابوس وحشتناك ميومد كه خدا كسي نبينه , كسي چيزي نگه , اگه بدونن كه من چي هستم منو مي كشن و هزار و يك استرس و دل نگراني ديگه ........... اما امروزي كه دارم اين مطالب رو مي نويسم روزی هست كه دارم ميرم به سوي هويت پنهان چندين سالم. هويتي كه به خاطرش يك عمر آزگار دويدم. همه جوره حرف به روم گفته شده. از تحقير و مسخره كردن تا سركوفت زدن , سركوب كردن , ماييه ننگ خانواده بودن ........ به روم گفته شده. اما امروزي كه من خودم رو به خانوادم قبولوندم حاصل يه عمر تلاش و اميدوار بودن به لطف همون خدايي بود كه اينجوري خلقم كرده. در اوج نا اميدي هميشه به یه اميدي زندگي كردم. به اميدي كه حتي يك ذره هم بهش اميدوار نبودم. ولي راهي داشتم خيلي سخت و دشوار جلو روم با هزار و يك تا مانع. يكي يكي , آروم آروم موانع رو پشت سرم گذاشتم. هميشه سر حرف هام بودم كه من يك دختر هستم و بايد دختر بشم. الان هم مي دونم دارم وارد دوران جديدي از زندگيم مي شم كه مي دونم مشكلاتم هم خيلي زياد تر از ايني كه بود مي شه. مي دونم. چندين مشكل جديد واسم پيش مياد. ولي بازم بايد باستم. بايد بجنگم با همه مشكلاتي كه قراره بعد عمل واسم پيش بياد. چون دارم به هويتم مي رسم. به هويتي كه شب ها اشك چشام , تا صبح واسش گونه هامو خيس كرده. 24 ساله شدم ولي خيلي فرق ها داشت با سال هاي قبل. امسال واسم بدترين سال ها بود. غم و غصه و اشكهايي كه تو اين سال ريختم به اندازه كل عمرم و شايد هم بيشتر از اون بود. ولي انگار مهربوني خدا داره سراغ من هم مياد. هيچ موقع از خدام ناشكر نبودم. هميشه به خاطر همه دلخوشي ها و همه بدبختي هايي كه داشتم و دارم خدامو شاكر هستم و قربونش هم ميرم. اميدوارم همه دوست هاي مهربون همدردم روزي به اين مرحله از زندگيشون برسن. اينجاست که زندگي معني پيدا مي كنه. شاخه هاي خشك جسممون جوني تازه مي گيره. اينجاست كه خندها خنده های واقعي هستن. اينجاست كه بايد بگي خدايا شكرت. احساسات خيلي بزرگي دارم. نمي تونم وصف كنم. با همه نا اميدي هايي كه داشتم مي بينم كه , نه خدايي كه منو اينجور خلق كرده بود, هوامو هم داشت. بازم ميگم خدايا دوست دارم. ميميرم به اون همه مهربوني و لطفي كه در حق من داشتي.شكر واسم دعا كنين منم با دل كوچيكم كه خداي مهربوني داره واسه همه بچه هاي تي اس آرزوي رسيدن به همه خواسته هاي پاكشون رو دارم
***********************
مطالب قشنگ پایینی رو از وبلاگ صمیمی ترین دوست همدردم , آوای عزیزم انتخاب کردم خالی از لطف نیست شما هم بخونین :
به نام آنکه مرا خلق کرد و تمام نگاه ها را به سوی من جلب کرد آری منم آوا اشباع شده از درد، سازگار با روزگار، بنده ی مخلص پروردگار. آری منم آوا دلتنگ از بنده ها ، مقاوم در برابر خنده ها با تو حرف دارم خالقم، اما به یک شرط . شرط من این است که به نجواهایم گوش فرا دهی و به فریادهایم جوابی! برای اثبات وجودم چه کنم ؟ به دست و پای که زانو زنم ؟جواب دل را چه دهم؟ پس احساساتم چه خواهد شد؟ با اشک های مروارید گونه ام که هر شب بی اختیار جاریست چه کنم . ندانستن عیب است نه پرسیدن ! پس من نمی دانم پروردگارم جوابم بده نگذار آوای حقیرت حقارتش به نهایت برسد و آرزو هایش بر باد رود. بی تقصیرم بی تقصیر تر از همه ، بی گناهم بی گناه تر از همه ، شاید ماندن با این جسم از دید دیگران سنگین تر باشد تا آوا شدنم . آما سنگین تر از آن حسی نیست که تمام وجودم را سرکوب میکند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 0:51 توسط ROZI |
|
|
سلام به همه دوستای مهربون و گلم اول از همه از همه دوستای مهربونم معذرت خواهی می کنم که این اواخر بنا به مشکلات و اتفاقات جدیدی که برام پیش اومده نت کمتر میام و نتونستم به دوستای خوب وبلاگ نویسم سر بزنم . وای بچه ها اگه بدونین که چه اتفاقایی واسم افتاده. پله ها رو پشت سر هم و با موفقیت خاصی دارم بالا تر میام. یک عمر غم و غصه این رو می خوردم که خانوادم دردم رو بفهمن. باورم کنن. قبولم کنن. ما جرا از اینجا شروع می شه که یه مسافرتی رفته بودیم تهران. خونه عموم اینا و خونه یکی دیگه از آشنا ها. منم که دیگه از این شرایط خسته شده بودم و واقعا دیگه نمی تونستم اینجور زندگی کنم. جلوی چشم خانواده یه جور می پوشیدم یه جور مدل مو درست می کردم........ اما بیرون وقتی خودم در میومدم یا وقتی خونه تنها بودم یه جور. شده بودم یه موش آزمایشگاهی یا یه هنرپیشه!!!!!!!! بابا تا کی من باید یه زندگی دو گانه ای داشته باشم؟ خلاصه تصمیم گرفتم مشکلم رو با عموم اینا مطرح کنم. خیلی سخت بود که چه جوری می خوام تو چشای عموم نگاه کنم و دردم رو بگم. با هزار و یک احتمال خوب و بد..... که بعد گفتن حرفام عموم چی در موردم می خواد فکر کنه! خلاصه آبجی این کاررو واسم کرد. از اول قضیه تا آخرش خوب و کامل و به صورت علمی گفت. عموم کلی با هام حرف زد.همه جوره واسم راه حل های بیربط و چندش آور جلو راهم گذاشت (از قرص های تقویت جنسی تا دستگاه های تحریک کننده آلت و ...) بابا من مشکل هویت دارم نه مشکل آلت! به کی بگم حرفمو. من یه دخترم وباید دختر بشم خلاصه این حرف ها به گوش داداش بزرگم رسید که واسم جای پدر رو داره. یه داداشی که خیلی عصبانی و خیلی ترسناکه. من که ازش مثل سگ می ترسم. شاید باورتون نشه که از بابای خدا بیامرزم این همه ترس نداشتم که از این داداشم دارم. ولی بر خلاف تصورات قبلی من که می ترسیدم اگه بدونه چی میشه و چیکارا میکنه. حتی شدت ترسم تا به این حد بود که میگفتم اگه منو نکشه حتما تا سر حد مرگ کتکم میزنه....... ولی داداشم خیلی عاطفی و منطقی با قضیه برخورد کرد به قول خودش اون در مورد ترنس سکشوال ها کلی مطالعه و تحقیق کرده بود که همون مسئله یه روز به سرش اومد. خلاصه منو ور داشت برد یه دکتر روانپزشک تا خیالش کاملا راحت شه و مطمئن شه. وای خسته شده بودم دیگه.باید یه بار هم بشینم پای سوال و جواب های دکتر هی سوال های تکراری می پرسید و منم جواب می دادم. بعد از نیم ساعت سوال و جواب حرفی که بهم زد این بود که تو یه تی اس تیپیک هستی!!!!!!!! شنیدن این حرف ها واسم خیلی احساس بزرگ و قشنگی داشت.یعنی خدا من.... من .... میخوام دختر بشم؟ وای یه عمر استرس و نگرانی.... غم و غصه و حسرت.... یعنی همه چیز به این آسونی داره حل میشه!!!!!!!! از یه طرفی هم وقتی صورت مامانم رو می دیدم انگار دنیا رو سرم خراب می شد. انگار که من می خوام تغیر جنسیت بدم و بمیرم...... غم عظیمی توی چهرش سنگینی کرده. بهش گفتم مامان اگه من بچه تو هستم و اگه خوبی و خوشی من رو می خوای من اینجوری توی این جسم شب و روزم در عذاب و غصه و حسرت جسم خودم رو می خورم. اگه منو دوس داری من باید دختر بشم.باید دختر بشم....... از این طرف وقت کمیسیون پزشکی قانونی بود که گوشیم زنگ خورد. از پزشکی قانونی بود. وقت کمیسیون رسیده بود. با آبجی دو تایی رفتیم کمیسیون. وای خدای من بازم کلی سوال و جواب باید پس بدم. اما این بار نه به یه دکتر. بلکه به چهار تا دکتر کله گنده شهر!!! خلاصه بازم سوال و جواب های تکراری........ بعد از تموم شدن کمیسیون وقتی که از اطاق در میومدم رو به همه دکتر ها گفتم: که حرف های آخرمو می زنم. آقای دکتر من دختر هستم و باید دختر بشم!!!!!! مثل همه تشریفات پزشکی قانونی یه دوره شش ماهه باید برم انیستیتو روانپزشکی تهران.(دوره درمان!!!!!!!!!!) الان زندگیم کلی تغییر کرده هرجور که دوس دارم می پوشم و تیپ می کنم جلوی خانواده. البته نه به اون صورت که خودم دوس دارم. ولی خوب خیلی راحت شدم. دیگه تموم شد اون روز های سخت که مجبور بودم یه مشت ژل بمالم به موهای سرم تا بلند دیده نشه!!!!! یا با مداد ابروهامو پر کنم..... داداشم اینا به این امیدوار هستن که من برم این دوره درمونو تموم کنم که...... درمون بشم. و به قول خوشون یه مرد بشم. یه مرد واقعی...... وای از اسم مرد می ترسم.مگه خدا من یه مرد هستم؟؟؟؟ نه من مرد نیستم و نمی تونم مرد باشم. چندشم میاد که کسی به من بگه یه مرد. من کامل یه دختر هستم. یه دختر اسیر و دربه در, آواره, بدبخت, درمونده ....... اما خوشکل, ناز, ملوس, مهربون, عاطفی, خیلی احساساتی, محشر خوش اندام .... ( در یک کلام جیگر ) !!!!!!!! وای انگار خیلی از خودم تعریف کردما.......
من میرم با دلی آکنده از غم ها و تنهایی و با آرزوی موفقیت واسه تک تک دوست های مهربون و خوبم امیدوارم که مشکل هممون به زودی زود حل بشه و بتونیم خودمون باشیم با آرزوی موفقیت و شادکامی واسه تک تک مهربون های خودم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 مرداد1388ساعت 14:13 توسط ROZI |
|
|
............................................................................................................... ............................................................................................................... ............................................................................................................... ............................................................................................................... ...............................................................................................................
چون گل همراه نسیم , می رقصد دل به برم من مست و باد صبا , می ریزد گل به سرم چون پروانه , عشق گل به سر دارم صحرا ها را , زیر بال و پر دارم بینم من هر شب به عالم رویا , آید سویم آشنایی از صحرا , به خدا در انتظار تو ام , تو بیا ,که بی قرار تو ام , تو بیا باز آ , تو گل بشو من گلشن , بگذار , سرت به دامان من باز آ , تو می بشو من ساغر , گرمی بده بر جان من دستم بگیر و یک دم بگذار , لب بر لبان سوزان من , بخدا ******************
خونه پر از رنج سکوته , وای دلم تنگه گلهای باغچه پیش چشمم , وای چه بی رنگه گل توی گلدون باز دوباره , داره می میره راه رو نفس رو , بغض بیداد تو می گیره روزی به چشم تو من بهترین بودم عاشق ترین بودی , عاشق ترین بودم از آشیون دل کندن و رفتن که آسون نیست در سینه عشق تازه پروردن که آسون نیست روزی به چشم تو من بهترین بودم عاشق ترین بودی , عاشق ترین بودم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 30 تیر1388ساعت 1:52 توسط ROZI |
|
|
سلام خدمت همه دوست های خوب و مهربونم. دنیای عجیبی داریم. خیلی بزرگه اما واقعا احساس می کنیم یه ذره ست که توی اون گم شدیم..از در د ما تی اس ها کسی خبر نداره. غیر از ما و امثال ما تی اس ها....این درد رو فقط ما می تونیم خوب بفهمیم. چرا که با خیلی ها که صحبت می کنی از باسواد گرفته تا آدم با درک و شعور آخرش یه چیزی دست آدم میوفته و اون اینکه هیچ کس به اندازه ما تی اسها نمی تونه ما ها رو کاملا درک کنه. شاید خیلی ها واسه ما سنگ صبور باشن اما نهایتا یه جاهایی نمی تونن ما ها رو اونطور که باید درک کنن. نمی دونم منظور خدا از آفرینش ما ها چی بود اما هر چی هست خیلی ظلمه گرچه همه می دونیم خدا ظالم نیست و اون مهربانترین مهربانان عالمه...اما برای خیلی از ماها جای سواله که چرا ما باید اینجوری باشیم؟ حسرت اینو بخوریم که پوشش دلخواهمونو داشته باشیم...راحت بیرون بریم. اونطور که دوس داریم و باید باشیم زندگی کنیم. تحمل این نقاب اجباری واقعا سخته..اینکه باید سالهای سال تو یه جسمی اسیر باشی که هیچ تعلقی به اون نداری یه جور بازیگر بودن اما در نقشی کاملا ناخواسته و عذاب آور .... خدایا نمی دونم چند تا تی اس تو دنیا هست...چند نفر مثل من و دوستان من هر روز آرزو می کنن که اوضاع و شرایطشون جور شه تا عمل کنن..چند نفر تو این دنیای بزرگ آرزوی اینو دارن که حداقل با این جسم غریب نمیرن..چند نفر تحمل می کنن...چند نفر از زجر زیاد خودشونو به طناب دار می سپرن... خدایا تو بیشتر و بهتر می دونی تو آگاهتری ...تو تواناترو والاتری...خدایا کمک کن ...به خواهرها و برادرهای من کمک کن تا خودشون باشن...تا به آرزوی قشنگشون برسن.. رزی خوب و مهربون هیچوقت محبت هاتو فراموش نمی کنم و همیشه بیاد تو خواهم بود و دعات میکنم.در پناه خدا شاد و پیروز باشین آرش حاتمی |
|
+ نوشته شده در
جمعه 12 تیر1388ساعت 2:42 توسط ROZI |
|
|
خدا ی من , خیلی مهربونتر از اونی هست که فکرش رو می کنیم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 6 تیر1388ساعت 23:33 توسط ROZI |
|
|
I wished i could write about the affairs that are taking place in a few last days in my country but i'm afraid of writing it I fear about coarseness
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 22 خرداد1388ساعت 17:32 توسط ROZI |
|
|
مرگ،خوابی شيرين، در آغوش خاك گرم كه جسم سرد مرا در آغوش ميگيرد تا همه بی مهری ها وسردی ها و نامردی ها را به فراموشی بسپارم و با چه محبتی مهرش را نثارم مي كند بي منت و باد كه با وزش بر روی خاكم و نوازشی دلنشين آرامم می كند و در لابه لای درختان برايم آواز می خواند و درختان برايم دست می زنند و حال با اين ياران ديگر احساس تنهايی نخواهم كرد مرگ زيباست برای جسم سردم و روح بلند پروازم كه باز خواهد گشت در آغوش گرم وبی نهايت محبت او |
|
+ نوشته شده در
جمعه 22 خرداد1388ساعت 4:5 توسط ROZI |
|
|
زندگی زیباست........ آره زندگی زیباست ولی واسه شما آدمهای معمولی. واسه شما هایی که جسمتون و باطنتون یکیه. ولی واسه من چی؟ اصلا اسم این زندگیه؟ شبها تو با گریه سپری کنی , تا سپیدیه صبح بیدار بمونی , اینکه عاشق بشی و عشقت تو دلت بمونه , نتونی عشقتو ابراز کنی , اینکه با احساسات همیشه بازی بشه , اینکه حتی از نزدیکترین دوستهات(دختر) ضربه بخوری , اینکه از همه گریزون باشی , اینکه منزوی و گوشه گیر باشی , و روز به روز هم بدتر بشی , اینکه مشکلات مالی داشته باشی ولی نتونی یک جایی مشغول کار بشی , کسی بهت کار نده , اینکه به شخصیت پاکت توهین بشه , اینکه کاری نکرده باشی ولی همه بهت به دیده بدبینی نگاه کنن , اینکه توی یک زندگی گیر کرده باشی که نه می تونی خودت باشی و نه می تونی قید این زندگی رو بزنی , اینکه دنبال بهونه بگردی تا سر حر فهای کوچیک و کم اهمیت بشینی زار زار گریه کنی , اینکه به خاطر دلخوشی های کوچیکت همیشه سر کوفت بخوری و مایه تمسخر اینو اون بشی خیلی کم بیرون در میام و همیشه در تنهایی خودم احساس آرامش بیشتری می کنم. حداقل کسی نیست که دلمو بشکنه با حرفاش. وقتی هم بیرون در میام بیشتر دلم می گیره. وقتی زنها یا دختر هارو می بینم تا ته دلم می سوزه که آخه چرا من جسمم اینگونه باید خلق می شد؟ همیشه که بیرون میرم بر می گردم خونه , تا ساعت ها می سوزم و دلم میگیره. چرا من باید نقش بازی کنم؟ تا کی؟ چرا من باید همیشه حسرت مادر شدن تو دلم بمونه؟ چرا من وقتی عاشق پسری بشم بهم به قصد سواستفاده نگاه کنه؟ مگه من منحرفم خدا؟ خدا مگه مگه من منحرفم؟ چرا باید اینجوری خلقم می کردی که احساسات پاکم واسه خیلی ها انحراف تلقی می شد؟ چرا من نتونم مثل خانوما مانتو تنم کنم؟ چرا؟ آخه چرا؟ خدای من چرا؟ من چه چیزم از این دخترا کمه که نتونم خودم باشم؟ دلم که مهربونتر احساساتم که بیشتر از دخترای معمولی دختر تره ! آهای آدمهایی که به پوشیدنم , رفتارهام , حرف زدنم , راه رفتنم , مدل موهام , عینکم , دستبندم , ناخن هام و .... بهم می خندین و مسخرم می کنین بخدا نمی بخشمتون. کاش شما خودتون این درد رو داشتین. مبتلاش بودین انقدر از اینو اون نیشخند های تلخ و مسخره می شدین که اون موقع می فهمیدین چی به چیه. خدای من کاش کنار این همه دردی که بهم دادی کمی هم به این مردم درک و شعور هم میدادی. کمی فهم داشتن. کمی سواد داشتن....... هیچ کسی جز همد های خوب و مهربون ترنس سکشوالم نمی تونه درد دل و حرف های منو بفهمه. و باورم کنه که چی می گم. بخاطر همون دوست دارم همیشه تنها باشم. تنهای تنها. در تنهایی و خلوت خودم احساس آرامش می کنم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 1:33 توسط ROZI |
|
|
ای بازیگر گریه نکن ما همه مثل همیم , صبح ها که از خواب پا می شیم نقاب به صورت می زنیم. یکی معلم میشه و یکی می شه خونه به دوش , یکی ترانه ساز می شه و یکی ترانه فروش. کهنه نقاب زندگی تا شب رو صورت های ماست , گریه های پشت نقاب مثل همیشه بی صداست. هر کسی هستی یه دفعه قد بکش از پشت نقاب , از رو نوشته حرف نزن. رها شو از تیله خواب , نقش یک دریچه رو رو میله قفس بکش. برای یک بارم که شده جای خودت نفس بکش. کاش که می شد تو زندگی ما خودمون باشیم و بس تنها برای یک نگاه , حتی برای یک نفس. تا کی بجای خودمون نقاب ما حرف بزنه , تا کی سکوت و رج زدن نقش نمایش منه (سیاوش قمیشی) کاش می شد که واسه یک لحظه , حتی یک لحظه می تونستیم خودمون باشیم. خودمو می گم , یه دختری هستم از دخترای معمولی بیشتر دختر تر. ولی نقابی از جسم , بر وجودم سایه افکنده که نقش یک پسر رو باید بازی کنم. اما نمی تونم , نمی تونم , نمی تونم..... جسمی غریب و ناشناس همیشه علامت سوالی توی ذهنم بوجود اورده که خدایا این جسم و بدن چیه؟ یک جسمی که هیچ تناسبی با روح و روان و باطنم نداره. حکمت خدا که نقاب های عجیب و متضادی به ما تی اس ها داده چی می تونه باشه؟ امیدوارم حداقل حکمت کار خدارو بدونیم. ولی نا شکری نمی کنم. درست خیلی عذاب ها کشیدم و می کشم , ولی خوب خدای من دوستم داره. خیلی جا ها کمکم کرده. خدای من دوستم داره که این همه عذاب و سختی بهم داده. ولی بچه ها , ما تی اس ها تو هر خانواده و هر فرهنگی تو این کشور که زندگی می کنیم راهی داریم بس دشوار , برای اینکه این نقاب های جسممونو از بین ببریم و بتونیم خودمون باشیم. باید بجنگیم و تحمل کنیم. با زبون منطق جلو بریم. به اطرافیانمون بفهمونیم که باطن زندانیه ما چیه. با زبون علم و با آرامش و حوصله. نباید انتظار هم داشت که با یک بار حرف زدن و توضیح دادن قانع بشن و قبولمون کنن. البته باید کارهایی هم خودمون بکنیم که حداقل ظاهرمونو کمی شبیه باطنمون بکنیم. اینو هم بدونین که متاسفانه عقل اکثرایرانی ها تو چشمشونه. یعنی هر چقدر بگی و توضیح بدی که تی اس چیه و چجوریه تا یه چیزایی از باطنمون تو ظاهرمون نبینن خیلی سخت باورمون می کنن. از اطلاعات و مقاله های اینترنت و مشاوره حضوری خانواده با روان پزشک و مشاور ها حتما باید کمک بگیریم.خلاصه بگم که به هر کاری که بتونه کمی تاثیر بزاره رو ذهن اطرافیان باید دست زد. آرزو می کنم که مشکلات همه تی اس ها هر جای دنیا که باشن کمرنگتر بشه و یک زندگیه آروم و شیرین به دور از استرس ترس نگرانی داشته باشیم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 1:19 توسط ROZI |
|
|
خاطرم آید که شب ها , با تمام آرزوها
بوسه بر لبهای چشمه می زدیم , اما دریغا می روم غمگینو خسته , با تنی سردو شکسته می روم اشکی بریزم , با دلی در خون نشسته کوچه ها ای کوچه ها , کوچه های آشنا , بشنوید بحر خدا , این غصه درد مرا می کشم بر دوش خود کوله بار غصه را با غمی بی انتها , آخر مرا کرده رها کوچه ها شاید نداند این چنین دلگیرم امشب این همه افسرده حالم ای خدا , می میرم امشب (گوگوش)
این حقیقت در دلم ماوی گرفته , که عشق دیگر در دل تو پا گرفته آنقدر پروا نکن از اشک من , حرف آخر را بزن , حرف آخر را بزن تو مرا رنجانده ای , روز و شب گریانده ای , پشت دیوار ر یا چهره را پوشانده ای آنچه را باید بفهمم من دگر فهمیده ام , بار ها از دست تو پیش خدا نالیده ام (مهستی)
امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نوری دارم باز امشب در اوج آسمانم راضی باشد با ستاره گانم امشب یک سر شور و شوقم از این عالم گویی دورم از شادی پر گیرم که رسم به فلک سرود هستی خوانم بر هور و ملک در آسمانها غوغا فکنم صبوح بریزم ساغر شکنم با ماه و پروین سخنی گویم وز روی مه خود اثری جویم جان یابم زین شبها ماه و زهره را به طرب آرم از خود بی خبرم ز شعف دارم نغمه ای بر لبها امشب یک سر شور و شوقم از این عالم گویی دورم (پروین) |
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 5:4 توسط ROZI |
|
|
امشب از اون شبهای همیشه گیمه. بازم دلم گرفته. چقدر گریه کردم. اینارو نمی گم که شما دوست عزیزی که مطالبمو می خونی ناراحت بشی یا بخوای بهم امید واری بدی. نه بخدا نمی تونم تحمل کنم که کسی به خاطر من کمی غصه بخوره. و این که از سر دلسوزی شما همدرد من منو امیدوار می کنین قربون همه دوست های مهربونم برم. واقعا لطف شما بچه های تی اس رو فراموش نمی کنم. ولی باید بگم که عادت کردم. وقتی گریه می کنم سبک می شم. دلم باز میشه. یعنی من هفته ای حد اقل سه شب گریه نکنم دغ می کنم. یعنی بدون گریه یه چیزه زندگیم همیشه خالی می مونه.مشکل آنچنانی هم با خانوادم ندارم. مشکل اصلیه من اینه که به خودم و حقیقتم نرسیدم. از این خیلی عذاب می کشم که جسمم و پوششم باید مردونه باشه. چرا ؟ چون هیچ ذره ای سر سوزن مردونگی در من نیست. پس من چرا باید مرد می شدم؟ اینجوری که دلم می گیره یک حسرت بیشتر ندارم. حسرت بابام. فقط می تونم بگم که باب جات خالیه. کاش بودی. کاش بودی. انقدر بغلت می کردم .انقدر بغلت گریه می کردم. می دونم که تو هم مثل بقیه پدر ها شاید قبولم نمی کردی. می دونم که شاید اذیتم هم می کردی. ولی بازم می گم کاش بودی. بابا جونم. بابایی خوب و مهربون من. واقعا جا ی خالیتو حس می کنم. می گن آدم تا یکی رو داره قدرشو نمی دونه. راسته. اون موقع که بودی قدرتو ندونستم. آی خدا هر چی بدبختی بوده سر من بدبخت اوردی. پدری داشتم مثل دسته گل. سالم سالم. بدون هیچ بیماری. یه بیماری دادی که در عرض دو سال بابامو جلوی چشمای هممون ذره ذره پر پر کردی. بابای نازنین منو ازم گرفتی. یادم می یاد بابام بیچاره عید سال ۸۶ به هممون سر سفره سال تحویل گفت که بچه ها امسال سال سرنوشت سازه. انگار بیچاره می دونست که ۳.۴ ماه دیگه از این دنیا میره. می دونم الان الان هم همه فکرش پیش من یا بقیه اعضای خانوادمه. نمی خوام چون بابای من بوده ازش تعریف کنم. نه. ولی آدمی بود که تو کل زندگیش انسان بود. حق کسی رو نخورد. به کسی بدی نکرد. تا جایی که از دستش بر میومد هر کاری که واسه بقیه می تونست می کرد. شب و روز دغدغه آینده مونو داشت. که چی می شه؟ چطور می شه؟ خدایا آخه چرا؟ مگه بدبختی هامون کم بود؟ مگه کم سختی و مصیبت کشیده بودیم؟ هزار و یک مدل بدبختی داشتیم. مشکلات مادی. بده کاری.... درد خود من به جهنم. مگه مشکلات دیگمون بس نبود که بابامو هم زیادی دیدی؟ نمی دونم از چه دردم ناله کنم. از کدوم بدبختیم بگم. خلاصه که خدا اذیتم کردی. خیلی هم کردی. زندگیه من شده اشک وماتم. الان یه ۳ سالی میشه که شب و روز های من اینجوری سپری می شه. آخه خدا کو پس اون مهربونیت؟ کجاست؟ کی به من هم مهربون می شی؟ خودم به جهنم همیشه با گریه های من خانواده بیگناهمو هم گریوندم. آخه خدا بس نیست دیگه؟ صبر هم اندازه ای داره. کاش می شد یه جوری خودمو می کشتم تا حداقل این خانواده بیگناهم عذاب بیشتری نکشن. یه جوری که بعد از مرگم غصمو نمی خوردن. انگار از اول بچه ای به اسم من نداشتن. صلاح کار دست خودته. ولی کمی هم به من فکر کن. به منی که همیشه اسم تو بر زبونم بوده و هست.
به بزم شبانه من تو بیا , که خوانم نوای دلم را بیا از ترانه خسته من , تو بشنو صدای دلم را ساز گنگ دلم , پر ترانه شده با تو بزم شبم , عاشقانه شده بسته بوسه ی تو , خنده بر لب من غم درون دلم , جاودانه شده تو بیا که بخندم , تو بگو که بخوانم , تو مرا که نمیرم , تو بمان که بمانم تو عشق منی یا خدای منی؟ تو درد منی یا دوای منی؟ سرود منی؟ سکوت منی؟ صدای منی؟ (روح انگیز) |
|
+ نوشته شده در
جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 2:22 توسط ROZI |
|
|
خدای مهربون من, بازم حرفای دلتنگی و غصه, بازم گریه, بازم بدبختی, بازم درموندگی, بازم بیچاره گی. بازم ناله.وای که دارم دغ می کنم.اعصابم از همه خورده, از همه از خانواده, از این مردم (........), از خودم,از زندگی, از دست تو ای خدای مهربون خیلی دلگیرم. آخه خدا چه گناهی کردم؟ چه گناهی؟ خدا دارم می سوزم. بسه دیگه, مگه نمی گن که هر چیز حد و اندازه ای داره؟! آخه تا کی می خوای عذابم بدی؟ چقدر؟ اصلا نمی دونم من واسه چی دارم زندگی می کنم؟. واسه چی؟ واسه کی؟ به خاطر اینکه شب و روزمو با گریه سپری می کنم؟ یا به این که هر روز خانوادم تو سرم می زنن که این چه وضعیه؟ چه پوششیه؟ چرا اینو گفتی؟ چرا موهاتو اینجور شونه کردی؟ آبرومونو جلو درو همسایه بردی! یا به اینکه بیرون می رم همه مثل اینکه لولو خرخره دیدن یا چی! چار چشمی نگاه می کنن و هزارو یک جور حرفهای ناجور می پرونن؟ آخه خدا اطرافیان کی می خوان بفهمن که آبروشون مهمتره یا نابودیه من؟ آره شاید واقعا آبروشون مهمتر از بودن من باشه. آره, ولی می دونم اون روز که واسم اشک ماتم بریزن و از پشیمونی انگشتاشونو بکنن تو چشاشون که چرا ما باهاش اینجوری رفتارمی کردیم و ای کاش های بیهوده بکشن که کاش زنده بود و درکش می کردیم, اون روز می فهمن که چقدر عذاب کشیدم توی این دنیای لعنتی. خدا به قرآنت دارم می میرم از غم وغصه. خسته شدم,خسته, خسته, خسته. خسته, خسته از زندگی, از زنده بودن, از نفس کشیدن, از آدمها, آخه چقدر تحمل کنم؟ یک روز, دو روز, یک ماه, یک سال.... آخه تا کی؟ خدا جون الان یه عمریه که حالو روزم اینه, کافیم نیست؟ روز به روز و رفته رفته بدتر می شم. از همه گریزان شدم, اصلا نمی تونم توی جمع های خانواده گی یا بستگان باشم, منزوی شدم. دلم می خواد همیشه تنها باشم تا حداقل کسی بهم نپیچه. می دونم خدا حرفام تکراریه, ولی قسمت میدم به این دل شکسته, به این دلی که خودت می دونی چقدر پاک و معصومه, قسمت می دم به عظمت و شکوهت که تمومش کن, می دونم همه آدمها یه جورایی مشکلات دارن, همه یه جورایی درگیرن, مشکلات مادی, عاطفی, خانواده گی........ خودت شاهدی که همه این مشکلاتو کوچیک یا بزرگ من هم دارم. هزارو یک جورشو هم دارم. کنار این همه مشکلات یه دردی هم دارم که تو این جامعه واسه هیچ کس قابل فهم و درک نیست. خدای خوب, خدای مهربون, خدای بزرگ, خدای یکتا, اینم شد معنیه زندگیه؟ همش دنبال بهونه ای می گردیم تا به حالو روزم بشینم زار زار گریه کنیم. انگار منتظر یه حرف کوچیکم که کسی بهم بگه بهونه ای بشه تا اشک های بی پایانمو بر روی گونه های همیشه خیسم دوباره جاری کنم. خدا جون تو که مهربون مهربونایی, تویی که دوای هر دردی, تویی که محرم اسرار همه دلهایی, دلت به حال من یا آدمای اسیر دیگه ای مثل من نمی سوزه؟ آخه خدا این همه هم عذاب؟ این همه بدبختی؟ این همه مشکلات رنگ و بارنگ؟ خدا. خدای من, عاجزانه التماست می کنم که هر جوری خودت صلاح می دونی این بدبختی ها رو تمومش کنی, یا درمونم کن, یا آزادم کن یا بمیران. کاش می دونستم حکمت این آفرینشت چیه؟ چرا منی که از لحاظ روان و روح کاملا یه دختر هستم و شاید از خیلی از این دخترای معمولی دختر تر! چرا منو باید توی یه جسم بیگانه پسر خلق می کردی که این همه بدبختی و غم داشته باشم؟ چرا؟ چرایی که هیچ موقع دلیلشو ندونستم. و می دونم که هیچ موقع نخواهم دونست. همیشه وقتی پسرها یا دخترا رو می بینم که خوب و خوش می گردن و زندگی می کنن حسرت اونارو می خورم که کاش یا از دختر دختر بودم یا از پسر پسر. ولی ما بین یه جسم پسرونه و یه روح دخترونه سرگردون نبودم. تنها نصیحت یا حرفی که واسه اونایی که مطلبمو می خونن و تی اس نیستن دارم اینه که شبو روز خداتونو شکر کنین که جسمتون با روحتون یکیه. یعنی واقعا از ته دل می گم شبو روز شاکر خداتون باشین |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 2:9 توسط ROZI |
|
|
خیلی از بچه های تی اس مخصوصا ام تو اف این حرفو میزنن که واسه اینکه خودمونو تو این جامعه بتونیم از بی احترامی ها و متلک ها و آزارو اذیت ها دور نگه داریم یا بخاطر شغل و کارظاهرمونو شبیه پسرا بکنیم مثلا ابروهامونو اصلاح نکنیم موهای سرمونو زیاد بلند نکنیم آرایش نکنیم یا لباسایی که می پوشیم یا حتی رفتار ها و ناز و عشوه هامونو کنترل کنیم... اینارو میدونم که همه از سر دلسوزی و مهربونیه و ولی باید بگم که مرحله ای هست که هر کس از اون گذر کرده باشه دیگه نمیتونه برگرده به عقب. دقیقا مثل این می مونه که آدم تا به چیزی نرسیده زیاد فقدان اون چیزو حس نمی کنه.ولی وقتی به اون روییاهاش می رسه نمی تونه حتی یک لحظه از دست دادن یا دوریه اون روییاهاشو تحمل کنه. من خودم اوایل همونجوری که نوشتم بودم.مثلا ابروهم اصلاح نشده بود موهم تقریبا کوتاه بود یا لباسایی که میپوشیدم پسرونه بود.......(وای وقتی اون ظاهرم یادم میوفته از خودم چندش میشم) ولی یه شرایطی پیش اومد که خانوادم یه آزادیهای جزیی بهم دادن (بخاطر ترسی که از خودکشیم داشتن) از جمله اصلاح ابروها.موهامو بلند تر کردم .لباسایی که می پوشیدمو دیگه نپوشیدم و لباسای دخترونه ساده که زیاد تابلو نبودنو پوشیدم. مثلا شلوار جین یا کتان دخترونه اما نه چسبان.یا تی شرت های دخترونه ساده و اغلب رنگ تیره می پوشم. آرایش خیلی خیلی سبک و کم رنگ می کنم...... هدفم از گفتن این حرفا اینه که منی که الان یه مدتیه با این تیپ و ظاهر زندگی می کنم دیگه به هیچ وجه نمی تونم برگردم به اون روزهای کذاییه لعنتی.حتی یک قدم.یعنی وقتی یادم میوفته دیووونه می شم. مثلا این که بخوام ابروهامو کمی پر کنم یا لباسامو کمی تغیر بدم.اصلا تصورش واسم غیر ممکنه.تازه روز به روز حتی از پوشیدن این لباسها و ظاهرم هم خسته تر میشم.دلم می خواد کاملا دخترونه بپوشم ولی مجبورم فعلا این وضعیت رو تحمل کنم. البته همه اینارو خوب می دونم که مردم عوام چه برداشتی می کنن و چه حرفایی که نمی گن ولی خوب من این مشکلو اینجوری واسه خودم حل کردم که خیلی کم بیرون می رم. مگه اینکه کار واجبی داشته باشم یا دلم گرفته باشه. خونه می شینمو واسه خودم خانومی می کنم.خودمو یه جورایی با کارای خونه.کامپیوتر... مشغول می کنم یا مثلا یه جاهایی که نمی شه با این ظاهر رفت (مثلا مهمونی یا کارای اداری...) واسه چند ساعت کمی مدلمو عوض می کنم.موهامو ساده شونه می کشم ابروهمو با مداد پر می کنم... اما واقعا اون یکی دو ساعت خودش بزرگترین عذابه واسم .خوب بلاخره باید خودمونو با شرایط وفق بدیم. آخه چرا ما باید قربونیه عوام بودن جامعه باشیم؟اونا درک ندارن ما ها گناهمون چیه؟ اینجاست که همه انتقاد های من به رادیو تلویزیون نشونه میره.چرا تو یه کشوری که همیشه دم از عدالت زده می شه نباید ما ها سهمی داشته باشیم؟درست که از لحاظ آمار تعدادمون نسبت به کل جمعییت ایران کمه ولی خوب ما هم جزوی از افراد این کشور هستیم.ما تو خاک همین کشور بدنیا اومدیم و تابع پرچم قشنگ سه رنگ این کشور هستیم.مثل بقیه آدمای این کشور باید دارای حق شهروندی باشیم.پس ما هم حقی داریم.حق زندگی.حقی که هیچ موقع کسی از اون حرفی نزده. کسی از اون دفاعی نکرده. ولی به وحدانیت خدا قسم می خورم اگه این رادیو تلوزیون کمی اطلاعات در مورد این پدیده می دادن اوضاع ما تی اس ها خیلی بهتر و راحتتر از این بود.اون موقع نگرش مردم هم عوض می شد و حداقلش اون دیدگاه فعلی که به دید منحرف بهمون نگاه می کنن نبود.گذشته از این جلوی خیلی از انحرافات گرفته می شد.اون بچه های بیگناهی که جونشون به لب رسیده و خودشونو کشتن الان با خوبی و خوشی کنار خوانواده هاشون زندگی می کردن. یا اون تی اس مظلوم و بی گناهی که از خونه طرد شده و تنهایی زندگی می کنه واسه تامیین هزینه های بالای عمل و مخارج زندگیش مجبور می شه تن فروشی کنه اینجور آلوده به فساد نمی شد هرچند که من معتقد به این هستم که اون اصلا گناهی نداره.چون مجبوره.چون نمی تونه سر یه کاری بره.پس هر کاری می کنه واسه تامیین مخارجش می کنه.کل گناه اون به عهده او پدرو مادر ظالم و بی فرهنگشه که اونو از خونه بیرون کردن.و جلوی خیلی بدبختی های دیگه هم گرفته می شد. کاش روزی می رسید که این حرف های من به گوش یکی از مسئولین می رسید.من بعنوان کسی که حقوق خوندم یکی از آرزوهای بزرگی که همیشه تو زندگیم داشته و دارم اینه که بتونم تا اونجایی که از دستم بر می یاد ازحق و حقوق همیشه پایمال شده تی اس ها دفاع کنم. به امید اون روز های هرگز دست نیافتنی که ما تی اس ها به آرزوهای پاک دلمون برسیم.
ای کاش می شد که زندگی رو از اول و به قلم خودمون بنویسیم.ای کاش جلو چشمها این همه غبار نبود.ای کاش دلها پاک بود.ای کاش ساده لوحی و سطحی نگری نبود.ای کاش ای کاش ای کاش .... افسوس که این ای کاش ها چیزی جز افسانه نخواهد بود |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 3:36 توسط ROZI |
|
|
وای چه کشوری؟چه جامعه متمدنی؟!!!!اصلا تو این جامعه نمی شه نفس کشید.مخصوصا ما تی اس ها خدا اون روزو نیاره که کمی بخودت برسی و بزنی بیرون.و خدایی نکرده یه ذره هم خوشگل و خوش اندام باشی!! و کمی هم نازو عشوه داشته باشی. وای انگار این پسرا آدم ندیدن!!!!!!چار چشمی نگاه میکنن و هزارو یک تا حرف بیربط و پوچ میزنن. امروز عصر بعد از مدت ها تصمیم گرفتم یه سر برم بیرون.آخه حوصلم سر رفته بود.کمی هم آرایش خیلی خیلی سبک کردم.یه ریمل و یه رژ لب خیلی کم رنگ.از اون لحظه ای که پامو از دم در بیرون گذاشتم نگاه های معنی دار.متلک های رنگارنگ. طنه زدن.نیشخند های بیمزه......شروع شد تا وقتی که برگردم. از طرف دیگه دخترا و زنهای معمولی هم به یه دیدی نگاه میکنن که انگار چیه؟چه خبره؟نمی خوام بگم کاش که درد مارو داشته باشن و این همه عذاب بکشن....... ولی شما خانومی که به نازو عشوه های ما ها می خندی به پوشیدنمون به رفتار هامون میخندین و مسخره میکنین اینو بدونین که ما ها دختر هستیم.و شاید دونستنش واستون خیلی جالب و غیر قابل باور باشه که اگه بدونین مهربونی. مهر. لطافت. احساسات. عواطف. غرایز و بطور کل دخترونه گیه ما ها خیلی خیلی بیشتر از زنها و دخترای معمولیه.شاید شما ها به یه جایی برسین که از اینکه دختر آفریده شده باشین خسته بشین مثلا این که بگین همه کارای خونه افتاده به دوش زنها! خسته شدم از کارای خونه!... و این قبیل حرفها. و از این بابت خسته بشین حتی احساس تنفر بکنین از جنسیتتون! ولی اینو بدونین که دختر بودن واسه ما ها و مخصوصا واسه خودم یه افتخار بزرگه.یه افتخاری که واسه رسیدن بهش حاضرم از همه چیز بگذرم. قربون خدا بشم! وقتی بعضی از زنها رو میبینم که بی سلیقه.بی احساس. نا امید و خشک..... هستن (همونایی که از اینکه تو جسم مونث آفریده شدن ولی خسته شدن!) واقعا این علامت سوال بزرگ میاد تو ذهنم که آخه خدا چرا؟ کاش وقت آفرینش و خلقت آدمها و قرار دادن جنسیت به هر کدومشون کمی مهربونیه بیشتری به خرج می دادی. البته خودت صلاح کار هاتو میدونی و هر کارت حکمتی داره.ولی ای کاش بجای همون خانومهایی که از دختر بودنشون شاید خسته میشن ما هارو که ۱۰۰ برابر اونا خانوم هستیم در جسم دختر خلق میکردی.خلاصه دلم میخواد فریاد بلندی بکشم و بگم وای که عجب مردم با فرهنگ وآگاهی داریم. کاش یک ذره ! فقط یک ذره اون نگرش مردم تغییر میکرد و آگاهیشون بالاتر میرفت و می تونستن درک کنن که حرکات و رفتارها و نوع پوشیدن ما تی اس ها بخاطر اینه که ذات و روح و روان و باطن ما ها دختره و میتونستن فرق یه تی اس رو با (.....) تشخیص میدادن!!!!!!!!.(خوشگلی هم دردسر هایی داره ها!!!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 29 فروردین1388ساعت 22:8 توسط ROZI |
|
|
خدای بزرگ.خدایی که میگن مهربونی!بس نیست؟تا کی میخوای عذابم بدی؟بس نیست؟بابا دیگه طاقتم تموم شد.آخه تا کی؟چه خاکی بریزم تو سرم؟نه میشه قید این زندگیرو زد و فرار کرد و نه میشه که اینجوری ادامه داد.وه نه میشه که خودکشی کرد.درد رو دادی.لطف بزرگی کردی..... خوب یه درمون هم میدادی.چه خاکی باید بریزم به سرم؟کارم شده گریه.گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه
این هم شد زندگی؟این هم شد معنیه مهربونیات؟عدالتت همینه؟این که بزرگی؟این که درمون دردم پیش توست؟ولی تا کی؟تا کی؟حداقل بهم صبرشو می دادی.توان تحمل میدادی.............. خدا ! کمی هم گوشه چشمی به من نظری بکن.بدبختم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 28 فروردین1388ساعت 3:31 توسط ROZI |
|
|
خسته شدم از این زندگی.روز به روز هم بدترو سخت تر می شه.دلم میخواد تنها باشم.یه جایی که دست هیچکس بهم نرسه.دلم میخواد تو وسط دریاها باشم.کسی اذیتم نکنه.کسی نباشه که هی بهم گیر بده.به موهام.به ابروهام.به پوشیدنم.به حرفام..یه جای دور از این مردم و خانواده عوام.وای که دیگه طاقت ندارم.درد خودم بس نیست هی از اینو اون نصیحت و حرفای چرت و پرت باید بشنوم.هر روز دعوام کنن.بابا من دخترم.کارایی که می کنم از سر لجبازی نیست.بخدا باطن من یه دختره.یه دختر مظلوم.آخه من دردمو به کی بگم؟چه جوری بفهمونم که روح من یه دختره؟آی خدا تا کی؟آخه تا کی؟بس نیست؟ چرا؟مگه چیکار کردم؟گناهم چیه؟چرا باید دلخوشی های کوچیک منو از دستم بگیرن؟مگه من احساس ندارم که این همه سختی رو تحمل کنم؟مگه من چقدر طاقت دارم که این همه بدبختی و مشکلات رو یک جا تحمل کنم؟چقدر تحمل کنم؟چقدر صبر؟به قرآن صبرم سر اومده.دیگه طاقتم تموم شده که هر روز دعوام کنن؟هی به گوشم میخونن که آبروی ما رو جلوی در و همسایه و فامیل بردی.آبروشون مهمه یا فنا شدن من؟اینکه من روز به روز بسوزم. داغون تر بشم.افسرده تر بشم.نا امید تر بشم.... اینها مهم هستن یا آبروی خانواده؟خب اونا نمی فهمن.من چرا باید قربونی نفهمی مردم بشم؟.تا بحالش من کوتاه اومدم و از خودم گذشتم.ولی از این به بعد از خودم نمیگذرم.به اندازه کافی از خود گذشته گی کردم. حتی شده به قیمت جدایی و فرار.و شاید هم به قیمت............!!!!!!!!!من هم باید زندگی کنم.چون آدم هستم و حق زندگی دارم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 فروردین1388ساعت 0:2 توسط ROZI |
|
|
دکتر هری بنجامین پزشک هلندی ( متخصص تغییر جنسیت )
در مقاله دکتر هری بنجامین شما نحوه تشخیص - درمان و راههایی که یک فرد ترنس سکسوآل واقعی باید طی کند می خوانید . مترجم : س . اصغر نژاد اختلال هویت جنسی ( Gender Identify Disorder ) عدم تطابق فیزیولوژیکی و روانی در فرد می باشد که فردی که دچار این اختلال است باید تحت مراقبت های استاندارد قرار گرفته تا به درمان نهایی و سلامت روانی برسد . دو جمعیت اصلی برای GID وجود دارد : مردان بیولوژیکی و زنان بیولوژیکی مراقبت های استاندارد عبارتند از: 1 - تشخیص درست فرد مبتلا به GID 2 - روان درمانی مناسب و مطابق با بیمار 3- هورمون درمانی 4 - تجربه زندگی واقعی در جنسیت دلخواه 5 - عمل جراحی 6 - مراقبت های بعد از عمل جراحی تشخیص بیماری : ترنس سکشوآل واقعی دارای هویت متناقض با جسم خویش دارد که به طور پیوسته از دوران کودکی - نوجوانی تا بزگسالی آن را ابراز داشته و در رفتارهایش مشهود است . ترنسسکسوآلیسم دارای سه مشخصه می باشد : 1 - تمایل به بودن و و پذیرش که به عنوان عضو جنسیت دلخواه و آرزوی داشتن بدنی مثل جنس مقابل است که با این آرزو دست به هورمون درمانی و جراحی می زند 2 - از دوران کودکی به طور متناوب ابراز می شود 3 - نشانه های اختلال دیگر و یا کروموزومی غیر طبیعی نداشته باشد نشانه های تخصصی تر در هر دو جنس عبارتست از : در پسران : اندوه شدید از پسر بودن و تمایل به دختر بودن - علاقه مند با بازیها و بودن در جنسیت دختران - عدم رضایت از آناتومیک خود که در کودکی ابراز می داشته که اگر بزرگ شد یک زن می شود و یا پنیس او محو می شود و یا بهتر است که پنیس نداشته باشد . در دختران : عدم تمایل به پوشیدن لباس دخترانه و تمایل به تیپ پسرانه داشتن - عدم تمایل به داشتن فیزیک دخترانه و در کودکی عدم تمایل از داشتن سینه یا قاعدگی در بزرگسالی - خودداری از نشسته ادرار کردن و ابراز اینکه به زودی آلت تناسلی مردانه خواهد داشت . البته این موارد نکات محدودی از تشخیص است و برای اینکه تشخیص درست انجام شود احتیاج به رابطه حضوری و مشاورات مکرر با متخصص روان شناسی بالینی دارد . روان درمانی : در این مرحله روان درمانگر باید بتواند اختلال هویت جنسی را به درستی تشخیص داده و همچنین دیگر اختلالات مرتبط با GID را نیز یافته و با توجه به شرایط بیمار بهترین درمان آن را انجام دهد . روان درمانگر با گروه درمانی در ارتباط است و تمامی مشاهدات و نتایج و تاریخچه بیماری فرد را مستند سازی می کند . او باید سعی کند اعتماد بیمار را به خود جلب کرده که در آن صورت درمانی موفق خواهد داشت . از قضاوت خودداری کند . هدف از روان درمانی کمک به بیمار برای کنار آمدن با اختلال هویت جنسی می باشد . همچنین رفع سایر اختلالات روانی مرتبط با بیماری مثل : ملال جنسی - اختلال شخصیتی - مبدل پوشی - اضطراب - افسردگی و اختلال دو جنسی می باشد . اختلال هویت جنسی یک بیماری ژنتیکی است که در آن فرد بیمار هویت جنسی جدا از هویت ظاهری اش دارد . به عبارت دیگر می توان گفت که یک بیمار مبتلا به این اختلال ؛ فیزیک جسمی و اندام های جنسی اش با خلق و خو و امیالش مطابقت ندارد .مطابق تحقیقات علمی ؛ جهش های ژنی از جمله مهمترین علل شایع ظهور این بیماری هستند ؛ اما با این حال متاسفانه هنوز هم بسیاری از افراد تصور می کنند که یک فرد مبتلا به اختلال هویت جنسی یا اصطلاحا یک بیمار ( ترنس سکسوآل ) نقش بازی می کند ؛ در صورتی که پژوهش های پزشکی اثبات کرده است که یک ترنس سکسوآل یا به اختصار یک بیمار تی اس واقعا بیمار است و نه تنها نقش بازی نمی کند بلکه حتی از ناهماهنگی میان جنسیت ظاهری و خلق و خوی واقعی اش مدام در عذاب است . (( طبقه بندی اختلالات هویت جنسی )) انواع ترنس سکسوآلیسم: ۱ـ ترنس سکسوآلیسم در افراد مذکر: چون آغاز این اختلال در سنین اولیه پسر ها بوده و در تمام طول زندگی بدون تغییر باقی می ماند لذا به این اسم نامیده می شود.و در مرحله دوم به مواردی اطلاق می شود که شروع آن در مرحله یعدی زندگی است.( بعد از دوران کودکی ) چنین مردانی ظاهر و نقش مردانه دارند. ۲ـ ترنس سکسوآلیسم در افراد مونث: در زنانی دیده می شود که از اوان کودکی خود را به صورت جنس مذکر دیده و زندگی زنانه نداشته باشند. ترنس سکسوآلیسم های مونث حتی قبل از عمل جراحی (( تغییر جنسیت )) معمولا موفق به کسب ظاهر مردانه می شوند و اغلب یار جنسی برای خود پیدا می کنند که آشکارا همجنس گرا نیستند. هرمافرودیت(دوجنسیتی): افرادی که اندام های تناسلی شان با رشد طبیعی جنسیت ژنتیکی شان هماهنگ نیست هرمافرودیت نامیده می شوند. این حالت نادر می تواند در اثر هورمون های غیر طبیعی محیط جنینی و یا داروهای مصرفی مادر و غیره صورت گیرد. ابهام جنسی یکی از مسایل مهم جراحی اطفال به شمار می آید. تشخیص یه موقع نوع عارضه و تصمیم گیری سریع برای درمان و تبدیل کودک به جنسیت مناسب در پیشگیری از بسیاری از عوارض از جمله عوارض روانی اثر بسزایی روی کودک و خانواده اش دارد. یک تی اس دوجنسه نیست مطالب این قسمت رو از وب لاگ بر باد رفته(دوست خوبم هما)گلچین کردمhttp://barbadrafteha.mihanblog.com برای خوندن مصاحبه با دکتر میر جلالی ادامه مطلب رو کلیک کنید ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 1:44 توسط ROZI |
|
|
به همون رسم قدیم که با هم حرف می زدیم زیر گنبد کبود باز می گم یکی بود یکی نبود . قدیما پنجره های خونه ها رو به صحرا وا می شد خورشید از بالای کوه خیلی زود پیدا می شد جلوی پنجره ها این همه پرده نبود دیوار نبود تو هوای اون روزا این همه دود نبود غبار نبود قدیما می شد جلوی پنجره بشینی دروازه هارو ببینی آخه شهرای قدیم دروازه داشت مثل شهر خودمون که همه دروازه هاش آوازه داشت یه روز از همون روزا صبح زود یه قاصدک سوار باد خنک اومد از تو پنجره تو دامن گلرخ کوچولو دختر خوشکل شهر گونه هاش مثل بلور. بچه ها هیچ می دونین قاصدکها همیشه مژده میارن واسه ما؟اینو گلرخ می دونست.شایدم شنیده بود شایدم خودش به چشماش دیده بود که همیشه قاصدک با خودش مژده داره خبر خوب میاره شایدم قاصدک اینو میدونست که چرا از صبح تا غروب گلرخ این دختر خوب از پای پنجره اون ور نمیره هر کی از بیرون دروازه میاد گلرخ سراغ چه کسی رو میگیره؟قاصدک مژده میخوام مژده میخوام.د بگو .خبر چی اوردی؟ برام از کجا؟از پیش کی میای بگو؟واسه گفتن چی میای بگو؟قاصدک راسته که تو خوش خبری از همه قاصدا مهربونتری؟همه میگن اونی که رفته میاد یا همین هفته میاد یا اون هفته میاد. صبح تا شب چشام به این دروازه هاست.آخه پس اونی که میگن میاد کجاست؟ نکنه گم شده باشه قاصدک؟قاطی مردم شده باشه قاصدک؟ندونه راه خونه کدوم وره؟ نکنه شیطونه اونرو ببره . قاصدک دلم براش شور میزنه.نکنه دلش یه وقتی بشکنه؟آخه اون خیلی ظریفه قاصدک مثل روح من لطیفه قاصدک .قاصدک توروخدا راست بگو.اگه اون فقط تو روییاهاست بگو.قاصدک حرفای گلرخ رو شنفت قاصدک هیچچی نگفت.هیچ چی نگفت.صدای سبز درخت صدای آبیه آب صدای سرخ خروس تو آبادیه خواب .آسمون صافو قشنگ.همه جا آفتابی رنگ .اما گلرخ تو خونه منتظر با دله تنگ.چرا لالی قاصدک؟ نکنه خوابو خیالی قاصدک؟یه دفعه چی شد زبونتو؟چی شد قلب پاکو مهربون تو چی شد؟چی شده چرا جوابی نمیدی؟نکنه تو هنوز اونو ندیدی؟حرف بزن تورو خدا حرف بزن.نکنه اون دیگه قهر کرده با من؟قاصدک تورو خدا از اون بگو.از زمین خیلیا گفتن.تو از آسمون بگو.چی شده؟چرا زبون بسته شدی؟ نکنه تو هم ازم خسته شدی؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 2:12 توسط ROZI |
|
|
"یادمون باشه اگر یه روزی یه جایی به کسی برخورد کردیم که مشکلش نمی فهمیدیم در موردش قضاوت نکنیم .." |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 2:22 توسط ROZI |
|
|
بابا جون.بابایی گلم کاش بودیو می دیدی که تو چه آتیشی گیر افتادم.یادمه یه بار که دلم مثل الان بدجوری گرفته بود بهم گفتی بابات هنوز نمرده که بچه شو اینجور ناراحت ببینه.ولی حیف که از درد بچت بی خبر رفتی.کاش بودیو کمکم می کردی.جای خالیتو واقعا حس میکنم.اونموقع که زنده بودی قدرتو ندونستم.خیلی دلم میخواد هرچه زودتر از این دنیا پر بکشمو بیام پیشت.بابا جون جات خالیه.واقعا خالیه روحت شاد و روانت پاک
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 5:35 توسط ROZI |
|
|
الان که دارم اینو مینویسم ساعت 5 نصف شبه.همه مردم راحت خوابیدن.طبق معمول توی کوچه چراغ هیچ خونه ای جز خونه ما روشن نیست.شاید امشب سخت ترین و بدترین شب عمرمه.انقدر گریه کردم.اشک چشام قطع نمی شه.خسته شدم خدا.آخه خدا گناهم چیه؟چه غلطی کردم؟بس نیست؟تا کی اینجوری عذابم می خوای بدی؟روز به روز بدتر می شم.روز به روز به آخرای عمرم نزدیکتر میشم.مرگ خیلی بهتر از این زندگیه نکبته.گناه خونوادم چیه؟چرا اونارو هم باید هر شب به گریه بندازم؟خدا همه میگن تو مهربونی.اما چرا به من مهربونی نمی کنی؟چرا منو از یادت بردی؟خودت که شاهدی و می بینی حالو روزمو.پس کی میخوای به دادم برسی؟کی؟تا کی تحمل باید بکنم؟تا کی باید این شبای لعنتی رو بیدار بمونم؟کاش حکمت کارتو می دونستم.همش دنبال یه بهونه کوچیک می گردم که بشینم زار زار گریه کنم.به درد خودم بسوزم.از همه بد تر این که نزدیکترین دوستام هم حالمو می گیرن.تو کل دنیا داروندار 2 تا همدم(عسل. شیما) داشتم دلم که میگرفت درد دلمو بهشون می گفتم.بغلشون گریه می کردم.آروم می شدم.اما هردوشون تو یه روز آتیشم دلمو شعله ور تر کردن.و بهونه ای کوچیک پیدا کردم واسه گریه ای بزرگ.گریه ای که حتی به خونوادم کشید.بی خوابشون کرد.ولی یه درس عبرت بزرگ می گیرم.که تنها بمونمو و درد دلامو فقط با اینجا باهمدردام بکنم.باز تی اس ها هستن که درد همو می فهمن.به امید روزی که خدا یه نظری هم به حال من بکنه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 5:9 توسط ROZI |
|
|
این چند قطعه ترانه رو به همه اونایی تقدیم میکنم که باعث آزار و اذیتها.اهانت ها.سخت گیری ها و ....به اونایی که باعث آزردن تی اس ها هستن وهمچنین به همه اونایی که تی اس هارو قبول ندارن : آن لحظه که انسان دارد ز نیازنه کم از هوی حیوان یک دانه گندم طلایی از تشت طلا گرانبهاتر در حادثه های ناگهانی سالم ز مریض مبتلا تر آسوده مباش که بی نیازی یک آن دگر پر از نیازی آنجا که تو فرعون زمانی در تیر رس باد خزانی آره! شما هایی که مشکلی ندارینو دنیا به کیفتونه و از زندگیتون و آفرینشتون لذت می برین . شما هایی که روحتون با جسمتو تطبیق داره. شماهایی که وقتی با تی اس ها برخورد می کنین به خیال خودتون مسخره می کنین یا هزارو یک تا حرف بد نصیبش می کنین. آره روی صحبتم با شما هاست.اینو بدونین که ما هم خدایی داریم.آره ما هم خدایی داریم و دنیا همیشه یکجور نمی مونه!.....آسوده مباش که بی نیازی یک آن دگر پر از نیازی......هیچ به این فکر کردی که اگه خودت این مشکل رو داشتی و بقیه باهات همین رفتارهایی رو که تو با یه تی اس میکنی رو با خودت می کردن چیکار میکردی؟اگه که واقعا انسان باشی دیگه هیچ موقع به یه تی اس به چشم منحرف نگاه نمی کنی.مسخره نمی کنی.اهانت نمی کنی.... اگه باز هم کارهاتو تکرار بکنی تو انسان بودن خودت شک کن!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 10 فروردین1388ساعت 17:7 توسط ROZI |
|
|
می دونم شمایی که تی اس نیستید ممکنه این حرفو بگین که من چرا این همه ناله میکنم؟چرا این همه دلتنگی میکشم؟همه حرفام بوی نا امید ی میده و از این حرفا........برای اینکه تصورکنین که چرا من و امثال من اینجوری افسرده و غمگین و خسته هستیم واسه یه لحظه پلکهاتو ببند و خودتو بزارجای ما ها......... تصورکن که روح و روان و باطن تو یه دختره و بیزاری از پوشیدن لباسهای مردونه. دلت می خواد پوششت دخترونه باشه ولی نمی تونی و از این متنفری که کسی تورو پسر بدونه و پسرصدا کنه! حالا اطرافیانتو تصور کن. مسخره می کنن.هر چی حرف بد و بیرا هست نصیبت می کنن.خانوادت دعوات می کنن.بهت میگن مایه آبرو ریزی و سر به زیری شدی.هر روز جروبحث وکتک کاری.اذیتت کنن.حتی از خونه بندازنت بیرون و هزارو یک مشکل و بدبختیه دیگه. خیلی سخت و غیر قابل تصور بود؟آره واسه شماهایی که فقط یک لحظه این تصورو کردین واقعا سخته. حالا می فهمین که ما بدبختها سالیان سال با این وضعیت زندگی میکنیم و اینجوری عذاب می کشیم. هرچند که جای ما ها نباشین نمی تونین اون عذابی که ما می کشیمو تصور کنین. پس تورو خدا نگرشتونو نسبت به ما ها عوض کنین. همیشه اینو جلوی چشاتون بیارین که این پدیده نه تلقینه و نه دست ماهاست.ونه کاری یا گناهی کرده ایم که بخواهیم تاوان اونو پس بدیم.این یک پدیده شناخته شده علمیه ودلبخواهی نیست که اینجور باشیم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 9 فروردین1388ساعت 0:48 توسط ROZI |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من(ROZI) رزی 23 ساله تی اس m 2 f ارومیه هستم. ترنس سکشوال یا تی اس یعنی فردی مبتلا به اختلال هویت جنسی.یعنی جسم پسر ولی روح وروان دختر یا بالعکس.... تنها راه درمان یک تی اس عمل جراحی تغییر جنسیت است. رنگ زندگیم صورتیه.اما روزگار سیاهش کرده. گریه واسه من تنها همدم و همراه همیشه گی شب ها لعنتیه بی خوابیه. تنهایی بهترین و دوس داشتنی ترین آرامش منه
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 |
|
RSS
|